ILOVEYOU

thumb_HM-20133450320090724631385810189.6

[ دوشنبه دوم تیر 1393 ] [ 19:38 ] [ مهدیه ] [ ]




 می دانی … !؟ به رویت نیاوردم … !

از همان زمانی که جای ” تو ” به ” من ” گفتی : ” شما “

فهمیدم

پای ” او ” در میان است  . .

[ دوشنبه دوم تیر 1393 ] [ 19:36 ] [ مهدیه ] [ ]


[ دوشنبه دوم تیر 1393 ] [ 19:34 ] [ مهدیه ] [ ]


[ یکشنبه یکم تیر 1393 ] [ 21:12 ] [ مهدیه ] [ ]


شکست…

 

وقتی از چشم تو افتادم دل مستم شکست
عهد و پیمانی که روزی با دلت بستم شکست

ناگهان- دریا! تو را دیدم حواسم پرت شد
کوزه ام بی اختیار افتاد از دستم شکست

در دلم فریاد زد فرهاد و کوهستان شنید
هی صدا در کوه،هی "من عاشقت هستم" شکست

بعد ِ تو آیینه های شعر سنگم میزنند
دل به هر آیینه،هر آیینه ایی بستم شکست

عشق زانو زد غرور گام هایم خرد شد
قامتم وقتی به اندوه تو پیوستم شکست

وقتی از چشم تو افتادم نمیدانم چه شد
پیش رویت آنچه را یک عمر نشکستم شکست…

 

 

عکس عاشقانه جدید

[ یکشنبه یکم تیر 1393 ] [ 20:54 ] [ مهدیه ] [ ]



ماندن به پای کسی که دوستش داری ، قشـــــنگ ترین اسارت زندگی است

[ یکشنبه یکم تیر 1393 ] [ 20:51 ] [ مهدیه ] [ ]


نامه


Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin; mso-bidi-font-family:Arial; mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}

نامه خدا به همه انسانها

 

امروز صبح که از خواب بیدار شدی،نگاهت می کردم ؛ امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد ؛ از من تشکر کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که میخواستی بپوشی،وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی،فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی:* سلام* ،اما تو خیلی مشغول بودی...یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع ساعت، کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی.بعد دیدمت که از جا پریدی ،خیال کردم می خواهی چیزی به من بگویی،اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی تمام روز با صبوری منتظرت بودم،با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی،متوجه شدم قبل از نهار هی دورو برت را نگاه می کنی؛شاید چون خجالت می کشیدی،سرت را به سوی من خم نکردی!! تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری

بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی،نمیدانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی.

در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط ازبرنامه هایش لذت می بری،باز هم صبورانه انتظار ترا کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی،

شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب بخیر گفتی،به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی نمی دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی اما اشکالی ندارد،آخر مگر صبح به من سلام کردی؟هنگامی که به خواب رفتی،صورتت را که خستهء تکرارِ یکنواختی های روزمره بود،را عاشقانه لمس کردم چقدر مشتاقم که به تو بگویم،چطور می توانی زندگی زیباتر و مفیدتر را تجربه کنی احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی، من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یک سر تکان دادن،یک دعا. یک فکر، یا گوشه ای از قلبت که بسوی من آید ؛خیلی سخت است که مکالمه ای یکطرفه داشته باشی.

خوب،من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود، به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی؛آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟

اگر نه، عیبی ندارد؛ من می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم؛ من هرگز دست نخواهم کشید..

روز خوبی رو داشته باشی

[ یکشنبه هفتم اردیبهشت 1393 ] [ 22:58 ] [ مهدیه ] [ ]


بهار

درخت های دلم بی تو شکوفه نمیکنند.....

 بهار من بهارت مبارک

[ دوشنبه چهارم فروردین 1393 ] [ 13:4 ] [ مهدیه ] [ ]


عاشقانه


[ پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392 ] [ 13:11 ] [ مهدیه ] [ ]


دردددددددد

این روزها 

دلم اصرار دارد فریاد بزند!
اما من جلوی دهانش را میگیرم

وقتی میدانم کسی تمایلی به شنیدن صدایش ندارد!


این روزها
من
خدای سکوت شده ام
خفقان گرفته ام !

تا آرامش اهالی دنیا خط خطی نشود

[ پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392 ] [ 13:42 ] [ مهدیه ] [ ]


مرگ


نمیدانم چرا هرگز جسد آنهایی که گفتند "بی تو میمیرم" پیدا نشد

[ پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392 ] [ 13:26 ] [ مهدیه ] [ ]


مرد


مرد چیزی داره بنام غرور! برای همین همه فکر میکنن دلش از سنگه...

وگرنه.. هزاربار بیشتر از زن به احساسات ونوازش نیاز داره... باور نداری.....؟؟؟؟

اهنگی غمگین تر از صدای گریه مرد سراغ داری؟؟؟؟؟؟؟

[ پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392 ] [ 13:23 ] [ مهدیه ] [ ]


اسمون

دلم گرفته است

چشمم به آسمان است

ستاره ها چشمک میزنند

سردی هوا تنم را میلرزاند

دلم تو را میخواهد کجایی؟

صبرکن

نکند تو هم چشمت به اسمان است

نکند تو هم مرا میخواهی

راستی ما چرا اینقدر مغروریم

[ پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392 ] [ 13:21 ] [ مهدیه ] [ ]


خواهش میشه؟؟؟


یه خواهش دارم : (آقا پسرا)


وارد هــر رابطه ای نشین

 الکـــی امیدوار نکنین

 الکـــی دلخوش نکنین

 الکـــی بش نگین رسیدی تک بزن و از پیاده رو برو

 مواظب خودت باش

 الکـــی اسمشو با لوندی صدا نکنین که طرف بگه جووووونم

 هی نگید مــوش مــن

 خرگـــــوش من و عشــــق من اینا...

اون داره حرفاتو باور میکنه

 داره بهت وابسته میشه

 اما تو داری باهاش بازی میکنی

 نکن عزیزِ من , احساس یه انسان رو نابود نکن

 برای سرگرمی و تکیه کلامت ....

[ پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392 ] [ 13:17 ] [ مهدیه ] [ ]


قانون ناعادلانه



چــه قانــون ناعــادلانــه ای !


بــرای شــروع یــک رابطــه ,


هــر دو طــرف بایــد بخواهنــد …


امــا …


بــرای تمــام شدنــش ,


همیــن کــه یــک نفــر بخواهــد

کافیست...

[ پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392 ] [ 13:16 ] [ مهدیه ] [ ]



امروز صبح اگر از خواب بیدار شدی و دیدی ستاره ها در آسمان نمی تابند
ناراحت نشو
حتما دارن با تو قایم باشک بازی میکنن
پس با آنها بازی کن

 

امروز هرچقدر بخندی و هرچقدر عاشق باشی از محبت دنیا کم نمیشه
پس بخند و عاشق باش

 

امروز هرچقدر دلها را شاد کنی کسی به تو خورده نمیگیرد
پس شادی بخش باش

 


 

امروز هر چقدر نفس بکشی جهان با مشکل کمبود اکسیژن رو به رو نمی شه
پس از اعماق وجودت نفس بکش

 

امروز هرچقدر آرزو کنی چشمه آرزوهات خشک نمی شه
پس آرزو کن

 

امروز هر چقدر خدا را صدا کنی خدا خسته نمی شه
پس صدایش کن

 


 

او منتظر توست
او منتظر آرزوهایت
خنده هایت
گریه هایت
ستاره شمردن هایت و عاشق بودن هایت است

 

امروزت را دریاب
امروز جاودانه است
و
امروز زیباترین روز دنیاست!
چون امروز روزی است که آینده ات را آنطور خواهی ساخت که تا امروز فقط تصورش میکردی...

 

آری، زندگی را آنگونه که دوست داری تصور کن تا آنگونه شود

[ پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392 ] [ 11:53 ] [ مهدیه ] [ ]


ادمها اینه اند



آدم ها آینه اند.

آینه هایی که آرام آرام زندگی شان را انعکاس می دهند.

بعضی انعکاس نورند.

انگار خود نورند. در برابرشان که می ایستی نور کورت می کند و برای لحظه ای هیچ نمی بینی. آنها بسیار دست نیافتنی اند و اگر بخواهی می توانی راه را با نورشان روشن کنی.

از بعضی برای دیدن خودت استفاده می کنی. اصلا انعکاس تواند و آینه هایی دوست داشتنی. دوست داری ساعت ها بنشینی و خودت را و بلکه همه ی دنیا را در آنها نگاه کنی.

اما بعضی آنقدر کدرند که هیچ چیزی را منعکس نمی کنند. انگار نه انگار که آینه اند. تنها شیشه هایی هستند، دست مالی شده روزگار کثیف.

و بیشتر آدم های این روزگار آینه هایی هستند که آنقدر آلودگی روی شان نشسته که یادشان رفته آینه اند.

آینه هایی که اگر نمی توانند انعکاس نور شوند، حداقل انعکاس دوست باشند

[ چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1392 ] [ 16:29 ] [ مهدیه ] [ ]


اگر دروغ رنگ نداشت


اگر دروغ رنگ داشت؛
هر روز شاید،
ده ها رنگین کمان، در دهان ما نطفه می بست،
و بیرنگی، کمیاب ترین چیزها بود.

 

اگر شکستن قلب و غرور، صدا داشت؛
عاشقان، سکوت شب را ویران میکردند.

 

اگر به راستی، خواستن، توانستن بود؛
محال نبود وصال!
و عاشقان که همیشه خواهانند،
همیشه می توانستند تنها نباشند.

 

اگر گناه وزن داشت؛
هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد،
خیلی ها از کوله بار سنگین خویش ناله میکردند،
و من شاید؛ کمر شکسته ترین بودم.

 


 

اگر غرور نبود؛
چشمهایمان به جای لبهایمان سخن نمیگفتند،
و ما کلام محبت را در میان نگاه های گهگاهمان،
جستجو نمی کردیم.

 

اگر دیوار نبود، نزدیک تر بودیم؛
با اولین خمیازه به خواب می رفتیم،
و هر عادت مکرر را در میان ۲۴ زندان،
حبس نمی کردیم.

 

اگر خواب حقیقت داشت؛
همیشه خواب بودیم.
هیچ رنجی، بدون گنج نبود؛
ولی گنج ها شاید،
بدون رنج بودند.

 


 

اگر همه ثروت داشتند؛
دل ها، سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند.
و یک نفر در کنار خیابان خواب گندم نمی دید؛
تا دیگران از سر جوانمردی،
بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند.
اما بی گمان، صفا و سادگی می مرد،
اگر همه ثروت داشتند.

 

اگر مرگ نبود؛
همه کافر بودند،
و زندگی، بی ارزشترین کالا بود.
ترس نبود؛ زیبایی نبود؛ و خوبی هم شاید.

 

اگر عشق نبود؛
به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟
کدام لحظه ی نایاب را اندیشه میکردیم؟
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری... بی گمان، پیش از اینها مرده بودیم ...

 


 

اگر عشق نبود؛
اگر کینه نبود؛
قلبها تمامی حجم خود را در اختیار عشق میگذاشتند.
اگر خداوند؛ یک روز آرزوی انسان را برآورده میکرد،
من بی گمان،
دوباره دیدن تو را آرزو میکردم و تو نیز
هرگز ندیدن مرا.

 آنگاه نمیدانم ،
به راستی خداوند، کدامیک را می پذیرفت؟

[ دوشنبه بیست و یکم بهمن 1392 ] [ 15:38 ] [ مهدیه ] [ ]


قطره عاشق


قطره؛ دلش دریا می خواست
خیلی وقت بود که به خدا خواسته اش رو گفته بود
هر بار خدا می گفت :  “از قطره تا دریا راهیست طولانی، راهی از رنج و عشق و صبوری، هر قطره را لیاقت دریا نیست!  “
قطره عبور کرد و گذشت
قطره پشت سر گذاشت
قطره ایستاد و منجمد شد
قطره روان شد و راه افتاد
قطره از دست داد و به آسمان رفت
و قطره؛ هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت
تا روزی که خدا به او گفت : امروز روز توست، روز دریا شدن!
خدا قطره را به دریا رساند
قطره طعم دریا را چشید
طعم دریا شدن را
اما؛ روزی دیگر قطره به خدا گفت: از دریا بزرگ تر هم هست؟
خدا گفت : هست!
قطره گفت : پس من آن را می خواهم
بزرگ ترین را، و بی نهایت را !
پس خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت : اینجا بی نهایت است!
و آدم عاشق بود، دنبال کلمه ای می گشت تا عشق را درون آن بریزد
اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت
آدم همه ی عشقش را درون یک قطره ریخت
قطره از قلب عاشق عبور کرد!
و وقتی که قطره از چشم عاشق چکید. خدا گفت :
“حالا تو بی نهایتی، زیرا که عکس من در اشــک عــاشق است! 

[ یکشنبه بیستم بهمن 1392 ] [ 19:28 ] [ مهدیه ] [ ]


عشقم عشقای قدیم

 

ﺍﺯ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﻭ ﭘﯿﺮﺯﻧﯽ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ : ﺷﻤﺎ ﭼﻄﻮﺭ ﺷﺼﺖ ﺳﺎﻝ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮﺩﯾﺪ؟
ﮔﻔﺘﻨﺪ : ﻣﺎ ﻣﺘﻌﻠﻖ ﺑﻪ ﻧﺴﻠﯽ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﮐﻪ ، ﻭﻗﺘﯽ ﭼﯿﺰﯼ ﺧﺮﺍﺏ ﻣﯽ ﺷﺪ ﺗﻌﻤﯿﺮﺵ ﻣﯽ ﮐﺮﺩﯾﻢ!
ﻧﻪ ﺗﻌﻮﯾﺾ!!!

[ پنجشنبه دهم بهمن 1392 ] [ 18:13 ] [ مهدیه ] [ ]


روزهای کودکی

میخواهم برگردم به روزهای کودکی,آن زمانها که...

پدر تنها قهرمان بود!

عشق تنها در آغوش مادر خلاصه می شد!

بالاترین نقطه ی زمین,شانه های پدر بود!

بدترین دشمنانم,خواهر و برادرهای خودم بودند!

تنها دردم,زانوهای زخمی ام بود!

تنها چیزی که می شکست,اسباب بازیهایم بود!

معنای خداحافظ,تا فردا بود!

[ پنجشنبه بیست و ششم دی 1392 ] [ 17:15 ] [ مهدیه ] [ ]


عشق

خدایا انقدر دوستش دارم

که اگر بگویی به فکرش نباشی

تمام بهشت ازآن توست...

مرا خیالی نیست

به جهنم می اندیش






[ پنجشنبه بیست و ششم دی 1392 ] [ 17:11 ] [ مهدیه ] [ ]


هیس

هیـــسـ


این بازی عادلانه نیستـــ …..


این زندگی همه اش  مار بــود


پلّه هایش کجـــــاستـــ…؟؟؟

[ پنجشنبه بیست و ششم دی 1392 ] [ 11:14 ] [ مهدیه ] [ ]


شطرنج

مــــــــــــــــات  شدم

از رفتنت !

هیچ میز ِ شطرنجی هم درمیان نبود

این وسط فقط یک دل بود

که دیگر نیست!
[ چهارشنبه بیست و پنجم دی 1392 ] [ 17:12 ] [ مهدیه ] [ ]


شرط




من از تمام آسمان یک باران را میخواهم…

از تمام زمین یک خیابان را…

و از تمام تو…

یک دست که قفل شود در دست من

[ چهارشنبه بیست و پنجم دی 1392 ] [ 17:9 ] [ مهدیه ] [ ]


باران

من از تمام آسمان یک باران را میخواهم…

از تمام زمین یک خیابان را…

و از تمام تو…

یک دست که قفل شود در دست من

[ چهارشنبه بیست و پنجم دی 1392 ] [ 17:8 ] [ مهدیه ] [ ]


دار

گذاشتــم به دارم بکشنــد!

بــی گنــاه بـــودم اما….

حوصلـــه اثبـــاتش را نـــداشتم…!

[ چهارشنبه بیست و پنجم دی 1392 ] [ 17:7 ] [ مهدیه ] [ ]


صبر

صبر کردن دردناک است
 
و فراموش کردن دردناک تر

 ولی از این دو دردناک تر این است که ندانی باید صبر كنی یا فراموشhttp://upload.p30pedia.com/uploads/1285397685.jpg
[ چهارشنبه بیست و پنجم دی 1392 ] [ 17:3 ] [ مهدیه ] [ ]


کیستی

 .


تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم ؟
شب از هجوم خیالت ، نمی برد خوابم

تو چیستی که من از موج هر تبسم تو
بسان قایق سرگشته ، روی گردابم!

تو در کدام سحر ، بر کدام اسب سپید؟
تو را کدام خدا ؟
تو از کدام جهان ؟
تو در کدام کرانه ، تو از کدام صدف ؟
تو در کدام چمن ، همره کدام نسیم ؟
تو از کدام سبو ؟
من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه !

چه کرد با دل من آن نگاه شیرین ، آه !
مدام پیش نگاهی ، مدام پیش نگاه !

کدام نشئه دویده ست از تو در تن من ؟
که ذره های وجودم تو را که می بینند
به رقص می آیند !
سرود می خوانند!

چه آرزوی محالی ست زیستن با تو
مرا همین بگذارند یک سخن با تو

[ چهارشنبه بیست و پنجم دی 1392 ] [ 17:1 ] [ مهدیه ] [ ]